القاضي سعيد القمي

30

شرح الاربعين

آن عطر بيز انجمنى از شميم خلق * كز دودهء چراغ تو گيرند مشك ناب طبع بلندهمت نازك‌خيال تو * در گلستان فكر روان است همچو آب دارى مدام بهر تماشاى طبع خويش * در پردهء خيال عروسان بىنقاب هر حرفى از بياض تو برچيدهء خرد * هر نقطهء كتاب تو از بهر انتخاب از رنگ وبوى گلشن نظمت چو دم زند * در شيشهء چمن خوى خجلت شود گلاب اى جلوه‌گاه فكر تو بالاى آسمان * اى گوهر خيال تو رشك در خوشاب نظم تو دلفريب ، چه در مدحت وچه ذم * حرف تو دلنواز ، چه در لطف وچه عتاب آمد به من ز گوهر نظم تو قطعه‌اى * سيراب‌تر ز گوهر يكتاى آفتاب مضمون قطعه صلح وليكن تمام جنگ * تعريف قطعه لطف وليكن همه عتاب هر بيت أو گزنده‌تر از نشتر فراق * هر مصرعش برنده‌تر از تيغ آفتاب محصولش اينكه در ره يارى ودوستى * در حق آن جناب بدى كردم ارتكاب دارم بسى شكايت از اين بدگمانيت * يك لحظه گوش دار وز انصاف رو متاب چون من وكيل ناز كسى نيستم چرا * خود را ميان حسن ومحبت كنم حجاب نى ناز دلبرانم ونى حسن گلرخان * كز من بهرزه سينهء عاشق شود كباب من كيستم كه منع كنم نور ماه را * من كيستم كه پرده بپوشم بر آفتاب من ذرّه‌ام ز ذرّه چه آيد تو خود بگو * خورشيد را چگونه توانم شدن حجاب كي ذرّه پرده بر رخ خوشيد مىكشد * يا خود كتان چگونه كند منع ماهتاب من كه اختيار خويش ندارم چسان كنم * منع كسى كه هيچ ندارد ز من حساب ور ز آن كه منع كرده‌ام از ظن بد نبود * كاندر ره محبت صافىترى ز آب اين بود مطلبم كه گلستان شرم را * واجب بود ز ديدهء نرگس هم احتجاب جائى كه شمع شرم فروزان بود رواست * از باد دامن پر پروانه اجتناب اى گلشن خيال تو سيراب‌تر ز گل * وى كمترين نتيجهء طبع تو آفتاب گفتى كه گفته‌ام ز تو مستغنىام كنون * من چون بگويم اين سخن وگفتن العجاب مه را ز آفتاب جدائى چه احتمال * گل در هواي باغ بماند به آب وتاب اى كاش عمر خضر مرا بود از خدا * تا صرف كردمى همه در راه آن جناب تا زنده‌ام گريز ندارم ز خدمتت * سر از أطاعت تو نپيچم به هيچ باب انكار كيمياگرى تو نمىكنم * اى قلب طينتم ز تو گرديده زرّ ناب اين مدعا به بيّنه‌اش احتياج نيست * پوشيده نيست پيش كسى نور آفتاب « احسان » قبول منت احسان چه لازم است * اين شيوه در ميان كريمان نبوده باب